تبليغاتX
و رسالت من این خواهد بود


و رسالت من این خواهد بود


از خدایم پرسیدم:  چیزی هست که بخواهی بدانم؟
لبخندی زد و گفت ...
«فقط اینکه بدانی من اینجا هستم»
« همیشه»

 

گذشتن از طبقه پانصد، جرئت میخواد، انگیزه ی محکم میخواد ... گذشتن از طبقه پانصد، دل میخواد !!

داری اوج میگیری، داری بالا میری، ولی یه چیزی ته دلت بهت تلنگر میزنه و یادت میاره که دوس داری تو همه ی اوج گرفتنا و بالا رفتنات، نشونی از یه آشنا جا بذاری.

 

یه دوست ... چیزی گفت که حس کردم میتونه نشونی این طبقه ی گذری باشه ... نشونه ی اون آشنا !!

 

این لقمه هایی که گرفتم

تمام عمر از دهانم بزرگتر بود!

دچار یعنی عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک ...

باز هم ماهی کوچک!

اصلا خوش به حال ماهی کوچک ...

و فکر کن که چه تنهاتر است،

ماهی بزرگی که

دچار زلالی تنگ آبیست

که هرگز در آن، جا نمیشود ...!!


سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 10:15به قلم فاطمه| |

₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪

 

به فاطمه عزیز ..

                              

طعم ناب خدا همیشه همراه با تو

هدف هایت سرشار از واقعیت

 

₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪

 

شاید برای همه فقط چند دقیقه باشه .. چند دقیقه ی خیلی عادی .. چند دقیقه ی تشکیل شده از چند ثانیه .. و من ..

 

اون ثانیه ها رو زندگی کردم .. با همون دستایی که از لرزش نمی افتاد، زندگی کردم. با اون زانو هایی که به زور وزنمو رو خودشون تحمل میکردن و منتظر یه تلنگر بودن برای خم شدن، زندگی کردم. من اون لحظه ها زندگی رو تجربه کردم، با اینکه سخت نفس می کشیدم.  

 

من نفس نکشیدم، وقتی کف دستاتو به هم چسبوندی و عمود کردی روی لب هات.

من نفس نکشیدم، وقتی با گفتن " خدای من .."، چند ثانیه تو سکوت، زل زدی به چشمام.

من نفس نکشیدم، وقتی سعی کردی دونه دونه خاطره ها و حتی جای کلاسا رو به یاد بیاری.

من نفس نکشیدم، وقتی کنارت راه میرفتم و خم شدی تو صورتم نگاه کردی و گفتی که خیلی خوشحالت کردم.

من نفس نکشیدم، وقتی اسممو به زبون آوردی.

من نفس نکشیدم، وقتی تو رو دوباره دیدم ..

 

با همه ی این نفس نکشیدنا، من اون لحظه ها رو زندگی کردم.

 

₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪

 

چطور نگاهتو از حافظه ام پاک کنم؟! یادم بده ..

 

زندگی تو این ثانیه ها رو مدیون یه دوستم. که اگر کنارم نبود، بارها از خودم فرار کرده بودم و هیچوقت اون حسو تجربه نمیکردم. ازش ممنونم. از همه ی دنیا ممنونم. از خدای این دنیا ممنونم.

 

از حس الانم ممنونم. مهم نیست بعدن چی قراره بشه. مهم اینه که الان بهترین حس دنیا رو دارم. با اینکه هنوز دستام میلرزه و پاهام رمق ایستادن نداره ...

جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 20:14به قلم فاطمه| |

حالم مریض است. آب دهانم را که قورت میدهم، گلویم درد میگیرد و میسوزد.

راست می گویند ... زندگی به سادگی قورت دادن آب دهان است!! اما اگر حالت مریض باشد، قورت دادن زندگی، هم درد دارد هم سوزش!!

شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 18:26به قلم فاطمه| |

دوست داشتن گاهی سخت می شود!! دوستش داری و نمی داند. دوستش داری و نمی خواهد. دوستش داری و نمی آید. دوستش داری و سهم تو از بودنش، فقط تصویری است رویایی، در سرزمین خیالت! دوستش داری و سهم تو از این همه، تنهایی است!!


این روزا دارن از من چی میسازن؟! قراره چی بشه؟!

نکنه به آدم پرستی برسم. نکنه بشی خدای من ..!!

چشمم به چشماته و گوشم به کلماتت. خودت گفتی بلند فکر کن. خودت گفتی از قله نترس. خودت گفتی بلند پرواز کن، از رویای بزرگ نترس. داشتن تو برام شده اون رویا بزرگه. حالا، بیشتر از همیشه. بزرگتر از هر روز قبل از الان. میخوام باشی. میخوام بشی همون قله ی زندگیم. گفتی به خدا اعتماد کن. اعتماد دارم. به خودش قسم بیشتر از همیشه بش اعتماد دارم. نمیدونم چه جوری میخواد آرومم کنه. منتظرش میمونم. منتظر خدا هستم. همیشه تا تهش باهام بوده، همیشه ام میمونه.

میدونم منو میشنوی. میدونم بین اینهمه شلوغی منو از بقیه جدا میکنی. میدونم داری برام خدایی میکنی. میدونم رفیقمی. میدونی عشقمی رفیق. هرچی که بشه، هرکی کنارم باشه، من فقط به تو اعتماد کردم. فقط به رضای تو تن دادم.

از آرزوم دست نمیکشم. با همه ی وجود ازت میخوامش. وجودشو فقط از تو میخوام. یا هست ... یا میره، انگار که هیچوقت نبوده. اینو از تو میخوام. از تو که خدایی و رفیق همیشگی من!!

سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 21:0به قلم فاطمه| |

بادبادک

آرزوی کودکی من بود

       باد

              بردش با خود

                        تا بی نهایت دور

 

دیشب ... دوباره به خوابم اومد. اینبار واقعی تر از همیشه. منو یادش بود. ما خیلی باهم حرف زدیم. به هم نزدیک بودیم. همه چی فوق العاده بود. میخندید ... من هم!! لحظه ها انقد دوس داشتنی بودن که حتی اگه میدونستم خوابه، دلم نمیخواست باورش کنم. من عاشق بودم، مثل همیشه، مثل واقعیت ... ولی تو میدونستی، چیزی که تو واقعیت همیشه آرزوم بود!!

بیدار که شدم هنوز چشمام بسته بود و هنوز یه لبخند رو لبام!! وقتی فهمیدم روی تخت و توی اتاقم ... یه خروار ناامیدی رو سرم خراب شد. چشمامو باز نکردم که دوباره بخوابم. بخوابم که دوباره تو باشی. نزدیک تر از همیشه.

دیگه نتونستم ... فقط تونستم لحظه ها رو یادم بیارم. لحظه های فوق العاده ی مشترک من و تو. نمیدونی نقطه های مشترک زندگیمون، هرچقدر کوچیک و هرچقدر خیالی، چه قندی تو دلم آب میکنه.

کاش تعبیر میشدی ..!!

 

تا چند ساعت دیگه باید بزرگ ترین تصمیم زندگیمو بگیرم. اغراقی درکار نیست. این واقعن بزرگ ترین تصمیم زندگی منه!!

هنوز تو فکرمی و کنارم نه!! چطور میتونم با وجود تو ... ؟! کاش دیگران میتونستن به اندازه تو خوب باشن.

 

ساعت ها رو معکوس بشمارید !!

پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 12:54به قلم فاطمه| |


Design By : Night Skin